پیشگوئی در مورد طلحه و زبیر و جنگ جمل
با کشته شدن عثمان به دست مسلمانان، مردم یکسره به طرف خانه امیرالمؤمنین
علیهالسلام هجوم بردند و از حضرت با اصرار فراوان خواستند تا خلافت اسلامی
را بپذیرد و حضرت با اینکه زمینه را مساعد نمیدانست و به مردم تذکر داد
که روش من در حکومت، غیر از روش گذشتگان است، در پی اصرار مردم و بزرگان
صحابه، آنرا پذیرفت و مردم با او بیعت کردند.
در میان انبوه جمعیت و بزرگان صحابه، زبیر بن عوام و طلحة دیده میشدند که
با حضرتش بیعت کردند. این دو که در زمان عثمان و ریخت و پاشهای نابجای او
به مال و ثروت فراوان رسیده بودند، میپنداشتند که حضرت علی علیهالسلام
نیز مانند عثمان به آنها از دنیا بهره خواهد داد، اما حوادثی رخ داد که
آنها را به کلی مأیوس نمود.
روزی هنگام تقسیم بیت المال وقتی حضرت میان این دو نفر و دیگران فرقی
نگذارد و با آنها به عدالت برخورد نمود، آنها ناراحت شدند و سهم خود را
نگرفتند.
در یکی از روزها که حضرت با کارگر خود در محلی بنام بئرالملک زیر آفتاب
مشغول زراعت بود، طلحة و زبیر به نزد حضرت آمده از ایشان خواستند به زیر
سایه آید تا با وی سخن گویند، حضرت پذیرفت و همگی به زیر سایهای گرد
آمدند.
آن دو نفر گفتند: ما از نزدیکان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله هستیم و در
راه اسلام دارای سوابق نیکو بوده و جهاد کردهایم ولی شما حق ما را با
دیگران یکسان قرار دادهای با اینکه عمر و عثمان چنین نبودند.
حضرت فرمود: به نظر شما ابوبکر برتر است یا عمر؟ گفتند: ابوبکر، فرمود:
قسمت ابوبکر همین گونه بود، اگر قبول ندارید، ابوبکر و دیگران را دعوت کنید
و در کتاب خدا نظر کنید و هر حقی دارید بردارید.
گفتند: به خاطر آن تقدم ما در اسلام، ما را بر دیگران برتری ده.
فرمود: شما دو نفر زودتر مسلمان شدهاید یا من؟
گفتند: به خاطر نزدیکی و فامیلی ما با پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله ما را فضیلت بده.
فرمود: شما به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نزدیکتر هستید یا من؟ گفتند: به خاطر جهاد و نبردهای ما در اسلام باشد.
فرمود: آیا جهاد شما برای اسلام برتر و بیشتر است از من؟ گفتند: نه
سپس فرمود: به خدا قسم من و این کارگرم در این مال مثل هم هستیم. آن دو که
از حضرت علی علیهالسلام و دسترسی به هوسهای خود و رسیدن به مال و مقام
مأیوس شدند، نقشهای خائنانه کشیدند و به فکر شکستن بیعت و شورش افتادند.
طلحة و زبیر بعد از آنکه با امیرالمؤمنین علیهالسلام بیعت کردند مثل سایر
مردم، حتی آنها را اولین نفرات بیعت کننده با حضرت شمردهاند، وقتی از
قرائن حال پی بردند که حضرت علی علیهالسلام به خواستههای نامشروع آنان تن
نخواهد داد، برای بار آخر به نزد آن حضرت آمدند، طلحة تقاضای حکومت عراق
را کرد و زبیر در خواست حکومت شام را، ولی حضرت نپذیرفت، آن دو خشمگین شدند
و دو سه روز بعد دوباره نزد حضرت آمدند و اجازه ورود خواستند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در طبقه بالای منزل خود بود آن دو نیز به بالا
رفتند و گفتند: ای امیرالمؤمنین شما زمانه را میشناسی و اینکه ما چقدر تحت
فشار هستیم، ما آمدهایم تا به ما چیزی دهی که حال خود را بهبود بخشیم و
بدهیهای خود را پرداخت کنیم!
حضرت فرمود: میدانید که من در منطقه ینبع [1] مالی از خودم دارم، اگر
میخواهید بنویسم هر چه ممکن است از آن به شما داده شود! گفتند: ما به مال
شما نیازی نداریم، حضرت فرمود: از من چه کاری ساخته است؟ گفتند: به مقدار
کافی از بیت المال به ما بده! فرمود:
«سبحان الله!» من چه اختیاری در بیت المال دارم، این اموال، مال مسلمانان
است و من نگهبان و امین آنها هستم! اگر میخواهید، خواسته خود را روی منبر
با مردم مطرح کنید اگر اجازه دادند من انجام دهم، ولی من چطور (بیاجازه)
چنین کنم در حالیکه این اموال برای همه مسلمانان اعم از شاهد و غایب
میباشد...
گفتند: ما شما را وادار نمیکنیم، اگر هم وادار کنیم، مسلمانان نمیپذیرند.
حضرت فرمود: من چه کنم! گفتند: نظر شما را شنیدیم، و سپس از طبقه بالا
پائین آمدند، خدمتکار حضرت علی علیهالسلام شنید که آن دو میگفتند: به خدا
بیعت ما با علی از دل نبوده است بلکه ما فقط با زبان (در ظاهر) بیعت
کردیم!
حضرت امیر علیهالسلام این آیه را تلاوت نمود: «ان الذین یبا یعونک انما
یبایعون الله یدالله فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث علی نفسه و من اوفی بما
عاهد علیه الله فسیؤتیه اجرا عظیما». [2] .
دو روز بعد وقتی خبر نارضایتی عایشه از حضرت امیر علیهالسلام و بهانه کردن
خون عثمان را برای شورش بر حضرت علی علیهالسلام، به گوش طلحة و زبیر رسید
و اینکه عایشه مردم را برای خونخواهی عثمان تحریک میکند و عدهای از عمال
عثمان نیز اموال مسلمانان را برداشتند و برای موفقیت این شورش با خود به
مکه آوردهاند، آنان دو موقعیت را مغتنم شمردند و تصمیم گرفتند به ناراضیان
ملحق شوند و برای توجیه سفر ناگهانی خود به نزد حضرت امیر علیهالسلام در
خلوت آمدند گفتند: یا امیرالمؤمنین مدتی است که توفیق انجام عمره [3] را
پیدا نکردهایم، اجازه بده برای انجام عمره به مکه رویم. حضرت فرمود: به
خدا سوگند تصمیم عمره ندارید، بلکه تصمیم حیله و مکر دارید و میخواهید به
بصره (پایگاه اصلی ایشان که بعدا در آن مستقر شدند) بروید.میرالمؤمنین علیهالسلام را در دل داشت و با وجود اینکه خود یکی از مخالفین
سر سخت عثمان بود، و فریاد او هنوز در گوش مردم طنینانداز بود که میگفت:
این پیرمرد خرفت (یعنی عثمان) را بکشید [14] و در حالیکه لباس پیامبر صلی
الله علیه وآله وسلم را در دست داشت گفت: این لباس پیامبر است هنوز از بین
نرفته ولی عثمان دین پیامبر را تحریف کرده است. او با این وجود، با طلحه و
زبیر برای خونخواهی عثمان متحد شد و مردم را بر علیه حضرت علی علیهالسلام
تحریک کرد، و نخستین جنگ خانمان سوز میان مسلمانان و برادرکشی و شورش بر
علیه حاکم اسلامی را تدارک دید. وقتی خبر حرکت طلحه و زبیر و عایشه و
سپاهیان آنها به طرف بصره به گوش حضرت علی علیهالسلام رسید بر منبر رفت و
فرمود:
ای مردم، عایشه به طرف بصره حرکت نمود، طلحه و زبیر با او هستند، هر کدام
از این دو نفر خود را شایسته خلافت میداند (رقیب یکدیگرند) سپس در ادامه
سخن فرمود: به خدا قسم اگر آن دو به آرزوی خود پیروز شوند که هرگز نمیشوند
قطعا میان آن دو اختلاف افتاده به گونهای که یکی از آنها گردن دیگری را
خواهد زد. به خدا سوگند آن سوار بر شتر قرمز (عایشه) از هیچ گردنهای
نمیگذرد و گرهی باز نکند مگر اینکه در معصیت الهی و خشم او قرار دارد، تا
آنکه سرانجام خودش را و هر که با اوست به هلاکت کشاند. بله به خدا قسم، یک
سوم آنها فرار خواهند کرد و یک سوم باقیمانده توبه میکنند، همانا عایشه
همان زنی است که سگهای ناحیه حوأب [15] بر او پارس خواهند کرد. و همانا
این دو به اشتباه خود آگاه هستند و چه بسیار عالمی که کشته نادانی خویش است
در حالیکه دانش او همراه اوست و برایش سودی ندهد، خدا ما را کافیست و او
بهترین وکیل است. هم اکنون فتنهای از جانب گروه شورشی برپا شده است کجایند
اهل ایمان و آنها که برای حق تلاش میکنند؟در آغاز نبرد جمل، حضرت امیر علیهالسلام سه روز به آنها مهلت داد تا از
طغیان خویش برگردند، سپس در روز پنجشنبه دهم جمادی الاولی، با سپاه خود بر
آنها وارد شد، میمنه لشکر را به مالک اشتر و میسره را به عمار یاسر و پرچم
را به فرزندش محمد حنفیه داد و در میان مردم صدا زد: عجله نکنید تا این
گروه را دیگر عذری نباشد، آنگاه عبدالله بن عباس را خواست و قرآن را به او
داد و فرمود: با این قرآن نزد طلحة و زبیر و عایشه برو و آنها را به قرآن
دعوت کن، و به طلحة و زبیر بگو: مگر شما دو نفر با اختیار با من بیعت
نکردید؟ چرا بیعت شکنی کردید؟ این کتاب خداست میان من و شما.