با کشته شدن عثمان به دست مسلمانان، مردم یکسره به طرف خانه امیرالمؤمنین
علیه‏السلام هجوم بردند و از حضرت با اصرار فراوان خواستند تا خلافت اسلامی
را بپذیرد و حضرت با اینکه زمینه را مساعد نمی‏دانست و به مردم تذکر داد
که روش من در حکومت، غیر از روش گذشتگان است، در پی اصرار مردم و بزرگان
صحابه، آنرا پذیرفت و مردم با او بیعت کردند.

در میان انبوه جمعیت و بزرگان صحابه، زبیر بن عوام و طلحة دیده می‏شدند که
با حضرتش بیعت کردند. این دو که در زمان عثمان و ریخت و پاشهای نابجای او
به مال و ثروت فراوان رسیده بودند، می‏پنداشتند که حضرت علی علیه‏السلام
نیز مانند عثمان به آنها از دنیا بهره خواهد داد، اما حوادثی رخ داد که
آنها را به کلی مأیوس نمود.

روزی هنگام تقسیم بیت المال وقتی حضرت میان این دو نفر و دیگران فرقی
نگذارد و با آنها به عدالت برخورد نمود، آنها ناراحت شدند و سهم خود را
نگرفتند.

در یکی از روزها که حضرت با کارگر خود در محلی بنام بئرالملک زیر آفتاب
مشغول زراعت بود، طلحة و زبیر به نزد حضرت آمده از ایشان خواستند به زیر
سایه آید تا با وی سخن گویند، حضرت پذیرفت و همگی به زیر سایه‏ای گرد
آمدند.

آن دو نفر گفتند: ما از نزدیکان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله هستیم و در
راه اسلام دارای سوابق نیکو بوده و جهاد کرده‏ایم ولی شما حق ما را با
دیگران یکسان قرار داده‏ای با اینکه عمر و عثمان چنین نبودند.

حضرت فرمود: به نظر شما ابوبکر برتر است یا عمر؟ گفتند: ابوبکر، فرمود:
قسمت ابوبکر همین گونه بود، اگر قبول ندارید، ابوبکر و دیگران را دعوت کنید
و در کتاب خدا نظر کنید و هر حقی دارید بردارید.

گفتند: به خاطر آن تقدم ما در اسلام، ما را بر دیگران برتری ده.

فرمود: شما دو نفر زودتر مسلمان شده‏اید یا من؟

گفتند: به خاطر نزدیکی و فامیلی ما با پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله ما را فضیلت بده.

فرمود: شما به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نزدیک‏تر هستید یا من؟ گفتند: به خاطر جهاد و نبردهای ما در اسلام باشد.

فرمود: آیا جهاد شما برای اسلام برتر و بیشتر است از من؟ گفتند: نه‏

سپس فرمود: به خدا قسم من و این کارگرم در این مال مثل هم هستیم. آن دو که
از حضرت علی علیه‏السلام و دسترسی به هوسهای خود و رسیدن به مال و مقام
مأیوس شدند، نقشه‏ای خائنانه کشیدند و به فکر شکستن بیعت و شورش افتادند.

طلحة و زبیر بعد از آنکه با امیرالمؤمنین علیه‏السلام بیعت کردند مثل سایر
مردم، حتی آنها را اولین نفرات بیعت کننده با حضرت شمرده‏اند، وقتی از
قرائن حال پی بردند که حضرت علی علیه‏السلام به خواسته‏های نامشروع آنان تن
نخواهد داد، برای بار آخر به نزد آن حضرت آمدند، طلحة تقاضای حکومت عراق
را کرد و زبیر در خواست حکومت شام را، ولی حضرت نپذیرفت، آن دو خشمگین شدند
و دو سه روز بعد دوباره نزد حضرت آمدند و اجازه ورود خواستند.

امیرالمؤمنین علیه‏السلام در طبقه بالای منزل خود بود آن دو نیز به بالا
رفتند و گفتند: ای امیرالمؤمنین شما زمانه را می‏شناسی و اینکه ما چقدر تحت
فشار هستیم، ما آمده‏ایم تا به ما چیزی دهی که حال خود را بهبود بخشیم و
بدهیهای خود را پرداخت کنیم!

حضرت فرمود: می‏دانید که من در منطقه ینبع [1]  مالی از خودم دارم، اگر
می‏خواهید بنویسم هر چه ممکن است از آن به شما داده شود! گفتند: ما به مال
شما نیازی نداریم، حضرت فرمود: از من چه کاری ساخته است؟ گفتند: به مقدار
کافی از بیت المال به ما بده! فرمود:

«سبحان الله!» من چه اختیاری در بیت المال دارم، این اموال، مال مسلمانان
است و من نگهبان و امین آنها هستم! اگر می‏خواهید، خواسته خود را روی منبر
با مردم مطرح کنید اگر اجازه دادند من انجام دهم، ولی من چطور (بی‏اجازه)
چنین کنم در حالیکه این اموال برای همه مسلمانان اعم از شاهد و غایب
می‏باشد...

گفتند: ما شما را وادار نمی‏کنیم، اگر هم وادار کنیم، مسلمانان نمی‏پذیرند.

حضرت فرمود: من چه کنم! گفتند: نظر شما را شنیدیم، و سپس از طبقه بالا
پائین آمدند، خدمتکار حضرت علی علیه‏السلام شنید که آن دو می‏گفتند: به خدا
بیعت ما با علی از دل نبوده است بلکه ما فقط با زبان (در ظاهر) بیعت
کردیم!

حضرت امیر علیه‏السلام این آیه را تلاوت نمود: «ان الذین یبا یعونک انما
یبایعون الله یدالله فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث علی نفسه و من اوفی بما
عاهد علیه الله فسیؤتیه اجرا عظیما». [2] .



دو روز بعد وقتی خبر نارضایتی عایشه از حضرت امیر علیه‏السلام و بهانه کردن
خون عثمان را برای شورش بر حضرت علی علیه‏السلام، به گوش طلحة و زبیر رسید
و اینکه عایشه مردم را برای خونخواهی عثمان تحریک می‏کند و عده‏ای از عمال
عثمان نیز اموال مسلمانان را برداشتند و برای موفقیت این شورش با خود به
مکه آورده‏اند، آنان دو موقعیت را مغتنم شمردند و تصمیم گرفتند به ناراضیان
ملحق شوند و برای توجیه سفر ناگهانی خود به نزد حضرت امیر علیه‏السلام در
خلوت آمدند گفتند: یا امیرالمؤمنین مدتی است که توفیق انجام عمره [3]  را
پیدا نکرده‏ایم، اجازه بده برای انجام عمره به مکه رویم. حضرت فرمود: به
خدا سوگند تصمیم عمره ندارید، بلکه تصمیم حیله و مکر دارید و می‏خواهید به
بصره (پایگاه اصلی ایشان که بعدا در آن مستقر شدند) بروید.میرالمؤمنین علیه‏السلام را در دل داشت و با وجود اینکه خود یکی از مخالفین
سر سخت عثمان بود، و فریاد او هنوز در گوش مردم طنین‏انداز بود که می‏گفت:
این پیرمرد خرفت (یعنی عثمان) را بکشید [14]  و در حالیکه لباس پیامبر صلی
الله علیه وآله وسلم را در دست داشت گفت: این لباس پیامبر است هنوز از بین
نرفته ولی عثمان دین پیامبر را تحریف کرده است. او با این وجود، با طلحه و
زبیر برای خونخواهی عثمان متحد شد و مردم را بر علیه حضرت علی علیه‏السلام
تحریک کرد، و نخستین جنگ خانمان سوز میان مسلمانان و برادرکشی و شورش بر
علیه حاکم اسلامی را تدارک دید. وقتی خبر حرکت طلحه و زبیر و عایشه و
سپاهیان آنها به طرف بصره به گوش حضرت علی علیه‏السلام رسید بر منبر رفت و
فرمود:

ای مردم، عایشه به طرف بصره حرکت نمود، طلحه و زبیر با او هستند، هر کدام
از این دو نفر خود را شایسته خلافت می‏داند (رقیب یکدیگرند) سپس در ادامه
سخن فرمود: به خدا قسم اگر آن دو به آرزوی خود پیروز شوند که هرگز نمی‏شوند
قطعا میان آن دو اختلاف افتاده به گونه‏ای که یکی از آنها گردن دیگری را
خواهد زد. به خدا سوگند آن سوار بر شتر قرمز (عایشه) از هیچ گردنه‏ای
نمی‏گذرد و گرهی باز نکند مگر اینکه در معصیت الهی و خشم او قرار دارد، تا
آنکه سرانجام خودش را و هر که با اوست به هلاکت کشاند. بله به خدا قسم، یک
سوم آنها فرار خواهند کرد و یک سوم باقیمانده توبه می‏کنند، همانا عایشه
همان زنی است که سگهای ناحیه حوأب [15]  بر او پارس خواهند کرد. و همانا
این دو به اشتباه خود آگاه هستند و چه بسیار عالمی که کشته نادانی خویش است
در حالیکه دانش او همراه اوست و برایش سودی ندهد، خدا ما را کافیست و او
بهترین وکیل است. هم اکنون فتنه‏ای از جانب گروه شورشی برپا شده است کجایند
اهل ایمان و آنها که برای حق تلاش می‏کنند؟در آغاز نبرد جمل، حضرت امیر علیه‏السلام سه روز به آنها مهلت داد تا از
طغیان خویش برگردند، سپس در روز پنجشنبه دهم جمادی الاولی، با سپاه خود بر
آنها وارد شد، میمنه لشکر را به مالک اشتر و میسره را به عمار یاسر و پرچم
را به فرزندش محمد حنفیه داد و در میان مردم صدا زد: عجله نکنید تا این
گروه را دیگر عذری نباشد، آنگاه عبدالله بن عباس را خواست و قرآن را به او
داد و فرمود: با این قرآن نزد طلحة و زبیر و عایشه برو و آنها را به قرآن
دعوت کن، و به طلحة و زبیر بگو: مگر شما دو نفر با اختیار با من بیعت
نکردید؟ چرا بیعت شکنی کردید؟ این کتاب خداست میان من و شما.