همچنین اهالی روستا حکایتی را تعریف میکنند که از نظر آنها پایهی برگزاری این مراسم را تشکیل میدهد. "زمان آمدن سپاه اسلام، دختری گبر بصورت پنهانی به مرد زخمی مسلمانی از شیر بزهایشان میداد. تا اینکه برادرانش فهمیدند و تصمیم گرفتند خواهرشان را بکشند. دختر از کوه پیر تا کوه قربان را دوید. بالای کوه قربان برادرانش به او نزدیک شده بودند و آفتاب نیز در حال غروب بود. دختر خسته دعا کرد تا زمین او را در خود پناه دهد، زمین دهان گشود و دختر را در خود جای داد. گیسهای او بیرون از خاک ماند. هوا تاریک شد. برادران محل مخفی شدن او را با سنگ مشخص کردند و تصمیم گرفتند صبح به سراغ اوبیآیند. صبح به کوه برگشتند دیدند همه جای کوه پر از سنگچینهایی است که به عنوان نشانه گذاشته بودند. باد اسفنجان شروع به وزیدن کرد و محصولات باغها را از بین برد، پیرزنی دختر را در خواب دید، دختر به او گفت موهایش حنا می خواهد، جایی از زمین کوه که در آن پنهان بود را نیز به پیرزن نشان داد. دختر قربانی میخواست. پیرزن پس از بیدار شدن، خواب خود را برای اهالی تعریف کرد. اهالی بالای کوه رفتند و سنگچین روی دفنگاه دختر را پیدا کردند. به آبادی برگشتند، بنا به خواست دختر، گاوی قربانی کردند. هنگامیکه خون قربانی به موهای دختر رسید، باد آرام گرفت. از آن زمان تا کنون، مردم هر سال و پیش از چهلمین روز بهار آیین قربانی را انجام می دهند."
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۲/۱۱ ساعت 17:46 توسط اصغر
|