داستان:یک روز غورباغه به مورچه میگه هی توچقدر کارمی کنی این هم شد زندگی؟ مورچه میگه من در تابستون آذوقه جمع می کنم وتو زمستون می خورم در جواب او غورباقه میگ ای ول بی خیال وقت زیاده غر غر همینطور روزها سپری می شه ومیره تا اینکه برف زمستون می رسه ومورچه میره خونه اش وغورباغه بدون خونه وآذوقه حیف وحسرت می خوره وپشیمان ونادم می شه؟؟؟