داستان و حکایت کوتاه و بسیار زیبای پادشاه و وزیر دربار شاه عکس

داستان و حکایت کوتاه و بسیار زیبای پادشاه و وزیر دربار شاه عکس

داستان و حکایت کوتاه و بسیار زیبای پادشاه و وزیر دربار شاه عکس

 داستان و حکایت کوتاه و بسیار زیبای پادشاه و وزیر دربار شاه عکس,داستان آموزنده پادشاه و وزیر باهوش زرنگ,داستان عبرت انگیز زیبای پادشاه و وزیر دربار شاهی,داستان جالب و خواندنی پادشاه و وزیر شاه,داستان و حکایت آموزنده پادشاه باهوش و وزیر نادان,قصه و افسانه واقعی کوتاه پادشاه و وزیر

داستان و حکایت بسیار زیبا و آموزنده پادشاه و وزیر باهوش خیلی جالب و خواندنی سال 94

داستان و حکایت بسیار زیبا و آموزنده پادشاه و وزیر باهوش خیلی جالب و خواندنی سال ۹۴

حکايت است که پادشاهي از وزيرخدا پرستش پرسيد :

بگو خداوندي که تو مي پرستي چه مي خورد، چه مي پوشد ، و چه کار مي کند و اگر تا فردا

جوابم نگويي عزل مي گردي!!!

وزير سر در گريبان به خانه رفت …

وي را غلامي بود که وقتي او را در اين حال ديد پرسيد که او را چه شده؟

و او حکايت بازگو کرد.

غلام خنديد و گفت : اي وزير عزيز اين سوال که جوابي آسان دارد.

وزيز با تعجب گفت : يعني تو آن ميداني؟ پس برايم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه ميخورد؟

– غم بندگانش را، که ميفرمايد من شما را براي بهشت و قرب خود آفريدم. چرا دوزخ را

برميگزينيد؟

– آفرين غلام دانا.

– خدا چه ميپوشد؟

– رازها و گناه هاي بندگانش را

– مرحبا اي غلام

وزير که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه

بازگو کرد

ولي باز در سوال سوم درماند، رخصتي گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومين را

پرسيد.

غلام گفت : براي سومين پاسخ بايد کاري کني.

– چه کاري ؟

– رداي وزارت را بر من بپوشاني، و رداي مرا بپوشي و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار

بهدست به درگاه شاه ببري تا پاسخ را باز گويم.

وزير که چاره اي ديگر نديد قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب از اين حال پرسيد اي وزير اي چه حاليست تو را؟

و غلام آنگاه پاسخ داد که اين همان کار خداست اي شاه که وزيري را در خلعت غلام و غلامي

را در خلعت وزيري حاضر نمايد.

پادشاه از درايت غلام خوشنود شد و بسيار پاداشش داد و او را وزير دست راست خود کرد