داستان:گویند یک روز شاه عباس کبیر با وزیر خود به شکار می روند وبعداز شکار وگشت وگذار خسته وکوفته خود را به یکی از روستاهای دور دست انداخته ودر سکوی یک خانه قدیم وکوچک که یک پنجره کوچکی هم داشت مشغول استراحت ونوشیدن چای می شوند دراین هنگام صدای پیرزنی که مشغول نخ ریسی وآواز خواندن بود توجه آنها را جلب می کند شاه آرام آرام ازپشت پنجره سرگرم گوش دادن به آواز پیرزن می شود دراین حین پیرزن در کنار آواز خواندن آروق زده ومیگوید این هم به عشق شاه عباسه وسپس آواز خود را ادامه می دهدشاه با شنیدن این جریان فردای آن روز پیرزن را به قصر فراخوانده وترک ادبی او را مواخذه می کند دراین حین پیرزن با بعهده گرفتن لغزش خود می گوید : من آماده مجازات هستم ولی قبل از مجازات یک بیل وکلنگ می خواهم تا این چهار دیوار سخن چین را ویران نمایم وسپس مجازات شوم شاه با دیدن این صحنه از لغزش او چشم پوشی کرده واو را آزاد می کند........