تجربه یوگسلاوی
جنگ 12 روزه رژیم صهیونی و امریکا علیه ایران در تابستان 1404 را میتوان نقطه عطفی در مواجهه آمریکا و رژیم صهیونی با ایران دانست؛ حادثهای که نشان داد ابزار «قدرت سخت» دشمن دیگر توان تعیینکنندهای برای تغییر معادلات در ایران ندارد. اما همانگونه که تجربه یوگوسلاوی و بسیاری از نمونههای دیگر در دهههای اخیر نشان دادهاند، ناکامی در عرصه نظامی بههیچوجه به معنای عقبنشینی استراتژیک غرب نیست، بلکه بهعکس، آغاز دورهای جدید از دشمنیها با بهرهگیری از راهبردهای ترکیبی و چندلایه است. از این منظر، نظریه «جنگ ترکیبی» که توسط تحلیلگران نظامی ناتو مطرح شده، بهخوبی وضعیت کنونی را توضیح میدهد. جنگی که مرز میان جنگ سخت و نرم، نظامی و غیرنظامی، رسانه و میدان نبرد را درهم میآمیزد و با فرسایش تدریجی ساختارها، اهداف ژئوپلیتیکی را پیگیری میکند.
اما در همین جا باید تفاوتی بنیادین را میان ماجرای« یوگوسلاوی» و داستان «ایران » برجسته کرد. یوگوسلاوی کشوری بود با هویت ملی شکننده و مصنوعی، اقتصادی ورشکسته و ساختاری سیاسی متکی به کاریزمای فردی تیتو. مرگ او عملاً چسب اجتماعی کشور را از هم گسست و مسیر فروپاشی را هموار کرد. ایران اما، به تعبیر بندیکت اندرسون در نظریه «جماعتهای تصوری»، یک ملت تاریخی است که طی قرون متمادی در تخیل و حافظه جمعی مردم این سرزمین زاده و بازتولید شده است. ایران نه محصول توافقات ژئوپلیتیک قدرتهای خارجی، بلکه نتیجه پیوستگی تمدنی، زبانی و تاریخی است. این تفاوت بنیادی، مانع اصلی برای تحقق پروژه «یوگوسلاویزهکردن ایران» است.
از منظر نظریه «وابستگی متقابل پیچیده» رابرت کیوهن و جوزف نای، باید توجه داشت که ایران برخلاف یوگوسلاوی، در شبکهای از روابط منطقهای و فرامنطقهای قرار دارد که امکان انزوای کامل آن را دشوار میسازد. ایران نهتنها دارای عمق راهبردی در محور مقاومت است، بلکه از نظر انرژی، ژئوپلیتیک و بازار مصرف جایگاهی دارد که حتی رقبای غرب مانند چین و روسیه را در صف مخالفان تجزیه یا فروپاشی آن قرار میدهد. همین وابستگیها، هزینه مداخله تمامعیار غرب را چند برابر کرده است.
از سوی دیگر، تجربههای چهار دهه اخیر ایران نشان داده که فشار خارجی، بیش از آنکه انسجام ملی را تضعیف کند، به تقویت آن منجر میشود. نظرگاه «تهدید خارجی به مثابه عامل انسجام» در دانش سیاست بهخوبی توضیح میدهد که چگونه در شرایط بحرانی، نیروهای اجتماعی درون کشور گرایش بیشتری به همبستگی و حمایت از حکومت پیدا میکنند. جنگ تحمیلی دهه 60، تحریمهای فلجکننده دهه 90 و حتی اعتراضات اخیر، هر بار این واقعیت را بازتاب دادهاند. بنابراین پروژهای که قرار است انسجام ایران را بشکند، در عمل میتواند انسجام تازهای بسازد.
با این همه، نباید سادهانگار بود. «یوگوسلاویزهکردن ایران» گرچه به معنای فروپاشی کامل قابل تحقق نیست، اما میتواند در قالب جنگ روانی، تحریمهای شدیدتر، فشارهای حقوق بشری و تحریک قومیتها، هزینههای اقتصادی و اجتماعی زیادی بر کشور تحمیل کند. نظریه «فرسایش استراتژیک» بهخوبی این وضعیت را توضیح میدهد. در این وضعیت هدف نه پیروزی سریع، بلکه تخلیه تدریجی توان و اراده طرف مقابل است. غرب، پس از ناکامی در جنگ 12 روزه، دقیقاً به این مسیر روی آورده است.
بنابراین، پاسخ ایران نمیتواند صرفاً دفاع نظامی یا مقاومت منفعلانه باشد. ایران برای ناکام گذاشتن پروژه غرب باید چهار محور کلیدی را دنبال کند:
نخست، تقویت تابآوری اقتصادی و پیشبرد واقعی «اقتصاد مقاومتی» برای کاهش آسیبپذیری.
دوم، بازتولید هویت ملی در قالبی که هم به سرمایههای تاریخی و فرهنگی متکی باشد و هم پاسخگوی نیازهای نسل جدید.
سوم، توسعه دیپلماسی فعال برای شکستن اجماعسازی غربی و بهرهگیری از تضادهای درونسیستمی قدرتهای جهانی.
چهارم، توسعه توان دفاعی و نظامی برای بازسازی توان بازدارندگی خود در برابر دشمنان جسور و گستاخ.
تجربه یوگوسلاوی هشدار است، اما نه سرنوشتی محتوم. همانطور که نظریه عاملیت در روابط بینالملل یادآور میشود، ساختارها تعیینکننده مطلق نیستند و کنشگری هوشمندانه میتواند حتی در سختترین شرایط مسیر متفاوتی بیافریند. ایران اگر بتواند در برابر فشارهای ترکیبی غرب با کنشگری خلاق، انسجام درونی و هوشمندی راهبردی عمل کند، نهتنها از دام پروژه یوگوسلاویزهسازی خواهد گریخت، بلکه این فشارها را به فرصتی برای تثبیت موقعیت ژئوپلیتیک خود در نظم جهانی آینده بدل خواهد ساخت.
اینک، پس از جنگ 12 روزه، مسئله اصلی ایران نه صرفاً مقاومت، بلکه چگونگی تبدیل تهدید به فرصت است. فرصتی برای آنکه نشان دهد برخلاف یوگوسلاوی، ملتی تاریخی با توان بازدارندگی، اقتصاد مقاوم و رهبری مستحکم را نمیتوان با ابزارهای فرسایشی شکست داد.