
داستان:ابوسعید ابوالخیر معروف است که با پدرش رفت به بارگاه سلطان آن موقع چون پدرش وزیر بود بعد که برگشت دید که در اتاق پدرش پر از عکس و نقاشی سلطان است . گفت که پدر شما چرا در و دیوار را پر از اسم سلطان کرده اید گفت من سلطان را دوست دارم برای همین اتاق شخصی خودم را پر از نقش و نگار سلطان کرده ام. ابوسعید به پدرش گفت یک اتاق شخصی هم به من بدهید پدرش گفت باشه . گفت پس کسی هم وارد این اتاق نشود من یک هفته ای در اتاق کار دارم. در اتاق رفت و در را بست و بیرون نمی آمد مگر در مواقع ضروری . بعد از یک هفته بیرون آمد دست پدرش را گرفت و برد در اتاق، پدر یک نگاهی کرد دید تمام فضای اتاق اسم الله است و ظاهراً طبق آنچه که نقل شده همش هم همین اسم بود، حتی اسامی دیگر خداوند هم نبود. پدر گفت به پسر که چرا این کار را کردی؟ گفت من دیدم تو سلطان را دوست داری و فضای شخصی اتاقت را پر از اسم سلطان کردی، من هم خدا را دوست دارم و تمام فضای شخصی اتاقم را پر از اسم الله کرده ام،*
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۸/۱۲ ساعت 3:33 توسط اصغر
|