داستان روسری دخترایرانی در انگلیس:
یک عزیزی می گفت که من در انگلیس زندگی می کردم دختر 9 ساله ام به سن تکلیف رسید و حجاب و روسریش را به او دادم و فردای آن روز با روسری سر کلاس رفت و بچه ها مسخره اش کرده بودند و روسریش را کشیده بودند. و این دختر با حالتی کلافه وارد خانه شد و گفت من از فردا روسری سرم نمی کنم، من به او گفتم که من یک پیشنهادی به تو دارم تو این پیشنهاد را اجرا کن و عملی کن و اگرکه موثر واقع نشد اشکالی ندارد می توانی از فردا بدون روسری بروی. گفت پیشنهاد شما چیست؟ من گفتم فردا که با روسری وارد کلاس شدی اگر آمدند تمسخرت کنند بگو که من از شما یک سوال دارم قیافه من به حضرت مریم شبیه تر است یا به قیافه شما؟ عکس و تمثال حضرت مریم در ساختمان مدرسه بود و و هرروز بچه ها آن را می دیدند و او با حجاب بود و پوشیده بود. این دختر فردای آن روز با روسری به مدرسه می رود و وقتی که این بیان را مطرح می کند بچه ها با یک حالت احترام با او روبرو می شوند و دست از شوخی کردن و سربسر گذاشتن بر می دارند. و بعدها این دختر به مادرش گفته بود که از روزی که من این مسئله را گفتم بچه ها در کلاس یک جور دیگه ای با من رفتار می کنند و به من خیلی احترام می گذارند انگار که خیال می کنند بین من و حضرت مریم یک ارتباط و شباهتی وجود دارد.