
داستان:روزی روزگاری انوشیروان ووزیرش بزرجمهر برای شکار به بیابان می روندبعداز گشت وگذار وشکار انوشیروان خسته وتشنه می شود ورو به بزرجمهر نهاده ومی گوید ای وزیر من خیلی تشنه شده ام برای من کمی آب پیدا کن . وزیر رو به بالای کوه نهاده ودرجستجوی آب همه جا را ورانداز می نماید در این هنگام پشت کوه یک آبادی پراز درخت در مقابل دیدگانش ظاهر می شود شاه ووزیررو به آن آبادی نهاده وبه طرف یک باغ زیبا رو نهاده که دارای کلبه ای محقر است وزیر در کلبه را به صدا در آورده ویک دختر زیبا در کلبه را به آنها باز می کند. شاه ووزیر داخل کلبه می شوند. بعداز سلام والیک شاه از آن دختر زیبا یک پیاله نوشیدنی درخواست می کند ودختر زیبا دو تا از انارهای زیبا را فشرده وآب آن را برای شاه می آورد وشاه با رغبت تمام آن را سر می کشددر این هنگام شاه بار دیگر از او می خواهد که آیا می توانی یک پیاله دیگری نیز برای منبیاوری دختر زیبا باز از همان دوانار یک پیاله دیگر نیز فشرده وآب آن رامی آورد در این زمان شاه با خود می گوید در جاییکه از دوتا انار دوپیاله آب انار می توان فشرد بید برای میوه های این باغ زیبا مالیات تعیین کرد شاه بعد از خوردن آب انار یک پیاله دیگری نیز طلب می نماید ولی این بار دختر زیبا متوجه می شود که دیگربرکت وفزونی نعمتهای باغ ازبین رفته با ناراحتی برمی گردد وخطاب به شاه می گو ید نمی دانم کدامیک از شما در ذهن خود نیت بدی کرده که برکت وفزونی نعمتهای باغ ما ازبین رفته است ...........
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۳۰ ساعت 21:43 توسط اصغر
|