بیان خاطره ومقایسه دو اثر تاریخی(کاپادوکیای ترکیه وکندوان اسکو)
گرگ و میش صبح بود که وارد کاپادوکیا(یا کاپادوکیه / کَتپَتوکه / کاپادوسیه ) شدم... جالب اینکه به جای اینکه محو خانههای منحصر سخرهای آنجا بشوم، در ابتدا محو آسمان بالای سرم شدم! عجب... آسمان پر بود از بالونهای بزرگی که نقشهای دایرهای رنگارنگی بر آبی نیلگونش کشیده بودند. این برنامۀ هر صبح آنجاست، توریستهای مرفه با خرید بلیط مربوطه، میتوانستند طعم آرامش را در دل آسمانها بچشند و شاهکارهای طبیعی را از آن بالا نظارهگر باشند!
خواستم کمی کناری استراحت کنم و حال که نمیتوانم از بالا پایین را تماشا کنم، لااقل از پایین مدتی بر آسمان خیره شوم و لذت ببرم؛ همین کار را هم کردم، اما نه برای مدت زیادی... مردی از اهالی همانجا سراغم آمد و کمکم کرد تا وسایلم را داخل مغازهاش ببرم تا اولا نقشه شهر را تقدیمم کند، دوما اینکه با سه مسیر تورهای یک روزه کاپادوکیا آشنایم سازد و به این ترتیب مشتریای برای امروز خود دست و پا کند. مسیر آبی، قرمز و سبز که هرکدام جذابیت خاص خود را داشت. قیمت هم واقعا منطقی بود و اینبار نه تنها توریستهای نسبتا مرفه، که اتفاقا هرکسی را مجاب میکرد تا یکی از این تورها را انتخاب کرده و برنامۀ روزش را به آژانسهای توریستی بسپارد.
مسیرها هر کدام جذابیت خاص خود را داشت، هر کدام قسمتی از این منطقه شگفت انگیز را به توریستها نشان میداد و قیمتهایش هم متناسب با برنامه متفاوت بود.
من بیتعلل مسیر سبز را انتخاب کردم و همراه با توریستهایی از ایتالیا، مالزی، آمریکا و چین سوار یک مینیبوس گردشی شده تا همراه با راهنمای جوان گروه به دیدن گوشهگوشۀ این منطقه برویم.
خانههای تاریخی همه جا دیده میشوند؛ همه خالی، گاه ویرانه... در اطراف این منطقۀ خالی، گاه کلیسایی قدیمی (بخوانید باستانی) نیز دیده میشد که در دل کوهها از پس صدها سال هنوز پابرجا باقی مانده است، میتوانستی از گروه خارج شده و به درون خانهای قدم بگذاری و از نزدیکتر گذر تاریخ را ببینی و احتمالا در ذهنت زندگی گذشتگان این خاک را تصور کنی... هنوز محل طبخ غذا و صندلیهایی که از سنگهای کوه ساخته بودند در گوشۀ خانه باقی مانده است... و چه جالب که علیرغم گرمی هوا، داخل این خانه بسیار خنک است.
توریستها مدام عکس میگرفتند، محلیها محصولاتشان را میفروختند، طبیعت پاکیزه و سالم بود و من طبیعتا مدام یاد کندوانم میافتادم... اهالی کندوان که چندان از شرایط جدید راضی نیستند، اما لابد صاحبان خانههای کاپادوکیا از اینکه یادگارشان از پس سالها هنوز سالم و جذاب است خوشنودند.
راهنمای تور در مورد منطقه توضیح میدهد، اینکه شرایط جوی چطور چنین پدیدۀ نادری را (البته نادر نه برای من) پدید آورده است. از تاریخ مردمانش گفت، اینکه چطور زندگی میکردند، از شهرهای زیرزمینی بزرگی که در این منطقه و از ترس حملۀ رومیها ساختهاند و از هرآنچه برای بازدید یکروزه میتواند برای کسی جذاب باشد.
حالا کاپاوکیا برایم کندوان میشود. توریستها دیگر چندان دیده نمیشوند؛ بالون که چه عرض کنم، بادکنک و بادبادک هم در آسمان دیده نمیشود؛ خانهها اما خالی نیست، هنوز هستند آدمیانی که در میان این سخرهها زندگی میکنند و این به مراتب زیبایی منطقه را دوچندان میکند؛ اما خانۀ مردمان امروز کندوان وضعیت نابسامانتری از خانۀ مردمان صدها سال پیش کاپادوکیا دارد... برخی اهالی ناآگاه با خشت و آجر به در و دیوار خانه های خود افتاده اند و میراث فرهنگی هم که لابد کارش را به توریستهای کندوان هم میتوانند مسیر مورد علاقۀ خود را انتخاب کنند، اما راهنما باید خودشان باشند...
مسیر سبز را انتخاب کنند و از طبیعت کندوان لذت ببرند، خود را به بالای کوه برسانند و این روستای زیبا را از بالا به تماشا بنشینند.
میتوانند مسیر آبی را ادامه دهند و از دیدن آسمان پاک بالای سرشان لذت ببرند.
اما امروزه مسیر قرمزی نیز در کار است، اینکه ببینی چطور و در کجاها به لطف توجه مسئولین و البته خود ما ایرانیان اینگونه چراغ قرمز این میراث چند هزار ساله چشمک میزند و چقدر گوشه گوشۀ این مکان در آستانۀ نابودی قرار گرفته است... چقدر بافت تاریخی کندوان در شعاع حماقتها رنگ باخته و به وصله ای زشت و ناجور تبدیل شده است...