محقق نكته باب معاصر آقاي دكتر محمد ابراهيم باستاني پاريزي حكايت شيرين و طنزآميزي را نقل مي كند كه هر چند جنبه اساطيريش بر حقيقت وجودي آن مي چربد- كه قطعاً چنين است- علي اي حال مي تواند ريشه تاريخي ضرب المثل بالا را بدست دهد. محقق مزبور مي نويسد:
«معروف است كه در روز ازل خداوند براي بشر سي و پنج سال عمر تعيين كرده بود و براي ساير حيوانات هم عمري معين شده بود. آدميزاد كه به هيچ چيز قانع نيست پيش خدا شكايت برد كه: «خداوندا، اين سي و پنج سال كم است، مقداري بر آن بيفزا تا بتوانم عبادت ترا در آخر عمر به جا بياورم زيرا اين سي و پنج سال براي همان اعمال چنان كه افتد و داني! هم تكافو نمي كند.» چون عنوان عبادت پيش كشيد خداوند فرمود تا از عمر يكي از مخلوقات ديگر بردارند و بر عمر بشر بيفزايند.

 

«مأمور اجرا خر را از همه ساكت تر ديد، بيست سال از عمر او برداشت و بر عمر آدمي گذاشت. بنابراين عمر بشر از سي و پنج سال به پنجاه و پنج اضافه شد. اما متأسفانه چون از عمر خر بود اين بيست سال بعد از سي و پنج سال را آدميزاد ناچار شد مثل خر كار كند و جان بكند! باز محلي براي عبادت نماند، باز نزد خدا شكايت برد. خداوند فرمود دهسال ديگر از عمر مخلوقي ديگر بردارند و بر عمر آدميزاد بيفزايند.»

 

«اين بار نوبت سگ بود، ده سال از عمر او برداشتند و بر عمر آدمي گذاشتند ولي متأسفانه باز هم به عبادت نرسيد زيرا اين ده سال بعد از پنجاه و پنج سالگي يك زندگي سگي بود.»

 

آري، زندگي سگي با توصيفي كه شده بدترين زندگيها و همپايه مرگ است ولي چه مي شود كرد كه آدمي به جهت ترس از مرگ و به اميد زندگي بهتر كه شايد فرجي بعد از اين شدت باشد به آن ادامه مي دهد و به تكرار روز و شام مي پردازد.